چقدر عجیبه وبلاگی که یه وقتایی روزی چند مرتبه آپ میشد الان 3 ماه از آخرین آپش میگذره!
یه مدتی حوصلشو نداشتم
دلم برای وبلاگم و همه ی دوستای وبلاگیم تنگ شده بود...
چقدر عجیبه وبلاگی که یه وقتایی روزی چند مرتبه آپ میشد الان 3 ماه از آخرین آپش میگذره!
یه مدتی حوصلشو نداشتم
دلم برای وبلاگم و همه ی دوستای وبلاگیم تنگ شده بود...


سلام مهدی
بیا ادامه...


دلم خیلی گرفته
احساس میکنم زندگی منم تو زمستونه، یه زمستونه سرد و بی رمق. بهار و تابستون زندگیم خیلی وقته رفتن،پاییزشم که پاییزترین شکل ممکن بود.حالا هم که تو زمستون سرد و بی روحشم. الکی کش میاد فکرنکنم دیگه بهاری هم پشت بندش باشه.
یعنی ممکنه یه روزی زمستون زندگیم سر بیاد و بهارش دوباره برسه؟


...


دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه بر جای می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را.


نمیدونم چرا یه حس بدی دارم امشب و طبق معمول اینجور وقتا به اینجا پناه میارم ... خیلی وقت بود که از این حس های ناجور سراغم نیومده بود... از چیه عجبا؟؟؟
ولی خوبیش اینه که از بس خسته هستم زیاد پیگیر حسم نیستم
نتیجه میگیریم خستگی جسممون میتونه تاثیر مستقیمی روی سلامت روحمون داشته باشه! عالیه من خودم یه پا چارلی چاپلینم!!!


سلام
بالاخره بعد از چند وقت تونستم این پست رو آماده کنم
راستی مهدی نگفتی نظرت راجع به قالب جدید چیه؟
خب دیگه بیا ادامه...


بابت تبریکت ممنون ولی دیگه 14 فوریه برای من ولنتاین رو تداعی نمیکنه...
14 فوریه همینه که هست! یه روزی از تقویم که به لطف سالهای کبیسه هرچند سال یه بار یه روز عقب میره...پارسال 25 بهمن ولنتاین بود امسال 26 بهمن شده... یعنی اینقدر بی معنی....



نمیدونم چی به سرم اومده که رزولوشن خوابم حسابی پایین اومده!
چند وقته که یه خواب درست و حسابی و با کیفیت ندیدم، دیشب یه خوابی میدیدم داشتم سعی میکردم یه بولتن سبز رو که یه چیزایی راجع به من روش زده بودن نگاه میکردم ولی هرکاری کردم نتونستم بخونمش، نوشته هاش خیلی نامشخص بودن همش هم از جلوی چشمم در میرفتن،بعدشم همونجا تو خواب مثلا یه قدرتی بالاتر از اختیار من بود که نمیذاشت اونارو بخونم درحالی که از بی کیفیت بودن خوابم بود که نمیتونستم بخونم.
خیلی عجیب بود همش اون قدرت خارق العاده رو حس میکردم ... نکتهی جالبشم اینکه دقیقا مثل فیلما، وقتی بیدار شدم صدای اذان میومد... خوده خوده فیلم...


برخلاف خیلیا که عاشق بارون هستن و خیلی رومانتیکه براشون و از نظرشون هوای بارونی عاشقونس، من عاشق برف هستم اونم وقتی شب میاد...
امشبم یکی از اون شباست که اتفاقا بیرون هم بودم.
وقتی آروم آروم برف میاد همه جا سفیده و با نورچراغا برفا هم میدرخشن یه حس زیبا و رومانتیکی به سراغم میاد
عاشق اینم که سکوت شب با صدای برف بشکنه... وقتی تو شب برفی بیرونم دوس دارم همش پامو رو جاهای بکر برف بذارم...

